

بانه از شهرهای کوچک و مرزی کردستانه.پر از جنسهای قاچاقی و ارزان که از مرز میارن.خب مسلما تو جنسها همه جورش پیدا می شه اینام که تو ویترین مغازه ها بود و با گوشیم عکسشونو گرفتم و هرچه فکر می کنم به لزوم وجودشون پی نمی برم.به این عروسکها فکر می کنم به بچه هایی که پشت ویترین نگاه می کنن و بعد به مادرشون با لباس محلی و چادر و بعد...(حالم بهم می خوره)

این نوشته ـ بارون و اینه ها ـ با اگاهی می تونی...و دختر بندری تو مال منی نوشته هایی بودن که به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت مجبور شدم حالا همه شونو باهم بذارم.۲ تا مطلب دیگه هم که گفته بودم(فریدا کالو و دیوارهایمان و کرامت انسانی زن)چون طولانیه نمی تونم تو وبلاگ بزارم ولی وقتی تو سایت رفت لینکشو می زارم.
روزها و شبها می گزره و همچنان در پاییز با فروغ -فریدا -شازده کوچولو و ژرژ روز هشتم با هم تو اتاقم زندگی می کنیم و من شاگردشونم.
...و من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم...
((همه سیاه پوشیده اند. همه می گریند. من را هم چادر سیاه دادند. خیره ومبهوتم.
هوای حیاط عجیب است. جمعیت بیشتر و بیشتر می شود. مردم به طرفم می آیند. گوشهایم دیگر جز صدای دل خودم را نمی شنوند. خیره ومبهوت جمعيت سياه و طرافم را نگاه می کنم. چه اتفاقی افتاده؟!
فقط صدای دلم را می شنوم. لبهایشان تکان می خورد و چشمهایشان می گرید. تو دیگر نیستی! واقعا نیستی. کجایی؟! مغزم در کاسه سرم نمی گنجد. مبهوتم. گاهی صدای گریه جمعیت سکوتم را می شکند. کجایی!؟ باورم نمی شود چه طور ممکن است مگر می شود آن ابهت دیگر نباشد!؟ دلم برایت تنگ می شود. خیلی تنگ. تنگی اش اشکم را در می آورد. باورم نمی شود. خاطره هایت یادم می آ ید. در کنار دوست داشتنهایت، کتک هایت! غذاهایی که دوست داشتی رنگ هایی که دوست داشتی. مادرم من را نگاه می کند و می گرید و می گرید، انگار برای من می گرید. همه می گریند. یادگاری کبودی آخرین بوسه ات و آخرین کتکت هنوز روی پوستم مانده.
شبها و روزها می گذرد و می گذرد. هوا هنوز عجیب است. مردم کمتر می آیند. گریه ها کمتر شده. خانه مان خلوت تر شده. مادرم می گرید خانه مان را دوست دارم. پدرت و برادرهایت و پدرم و برادرهایم می آیند. حرفهای غریبی میزنند می گویند باید بروم. می گویند باید خانه ات را ترک کنم وبه خانه پدری ام بروم. خانه ات!؟ خانه تو؟! مبهوت تر می شوم. مگر این خانه مال من هم نبود!؟ اتاق خوابمان بوی هر دویمان را می دهد تختمان مال من نیز بود. نشان دستها وعرقها، خنده ها وگریه های من هم در این خانه هست. بخاری را من روشن می کردم ودستمال می کشیدم. گلها را من آب می دادم یادت مانده!! چرا چیزی نمی گویی؟!
مادرم می گرید. دستم را می گرید: روی دیوارهای خانه دست می کشم و حسشان می کنم. از خانه مان نمی خواهم بروم. بخاری را که روشن کرده بودم هنوزم روشن مانده. مادرم دستانم را ول نمی کند. به خانمان فکر می کنم به خاطره هایش واکنون به خانه ام. تند تر مرا می برند. دستهایم را روی دیوارهای خانه می کشم و مقاومت می کنم. چشمهای مهربان گریان به چشمهای مضطرب و عصباني تبدیل می شوند.
گلهای حیاط خشک شده اند. پاییز است باران می بارد. دستانم زرد می شوند. پلکهایم برگ می شوند. دستانم وهمه ی بدنم خار در می آورند. مادرم دستهایم را ول می کند. همه می ترسند و فرار می کنند. نیستی ببینی چه زیبا شده ام! دستانم درازتر می شوند وخاردارتر .دستانم وتمام بدنم دور خانه ام می پیچند. با خارها هیچکس نمی تواند وارد خانه ام شود. مگر کسانی که دوستشان دارم . سراسر خانه ساقه و برگ و خار می شود. نمی دانی با پلک های پاییزی و در تنهایی پاییز را دیدن چه حسی دارد!!!))
تو ارايشگاه بد جوري شلوغه اگه اينجا بودي وحشت مي كردي بعضي صورتها با ماسكها پوشيده شده يه سري سرشونو تو دستگاهي كردن و از طرف ديگه صداي جيغ از درد مومك مياد و اين طرف رو سر زني كلاه پلاستيكي محكمي به زور رو سرش مي كشن و بعد با ميله اي از سوراخ هاي كلاه تيكه هايي از موهاشو در مي ارن كه موهاشو هاي لايت كنن.خب.نمي دونم .اين همه درد و اي و واي براي اينكه با الاخره خوشكل از مي رن بيرون.ياد حرف زني افتادم كه براي درد مومك و امثال اون مي گفت اره ديگه دردم دار مي گن: بكش ولي خوشكلم كن.نمي دونم چي بگم .موافق اين همه درد كشيدن و وقت و پول گذاشتن نيستم مطمئنا مي شه با وقت و درد و پول كمتري هم تميز و مرتب و زيبا بود.جالب اينجاست كه خيلي از زنهايي كه مي اومدن براي رنگ موشون رنگي رو انتخاب مي كردن كه باب ميل خودشون نبود ولي چون شوهرشون مي خواست همون رنگو مي زدن.نمي دونم اول با عصبانيت تو دلم گفتم يعني چه بايد رنگي رو كه خودش دوست داره همونو بزنه! ولي بعد فكر كردم اگه واقعا شوهرشو دوست داره خب نظر طرفش مهمه و مي تونه رنگي رو انتخاب كنه كه اون با ديدن خوشحال مي شه و خوشحاليه اون اينم خوشحال مي كنه.يا رنگي باشه كه هردو دوست دارن.ولي اينجا دو مورد قابل ذكره.اول اينكه كمتر پيش مياد كه اين كار به خاطر عشق و محبت باشه يعني چون خيلي دوسشون دارن اين كارا رو بكنن.ممولا اون جوري كه شنيدم و ديدم به خاطر اينه كه شوهرشون توجهش به زنهاي ديگه جلب نشه .(ياد روزي افتادم كه تو يه سالن ورزشي بودم زني رو كه اتفاقا قبالا با شوهرشكم گنده ش يه جايي ديده بودم اومد و به مربي گفت كه ببخشيد خانم مي شه به من نرمشهايي بديد كه همه جام لاغر و ميزون شه ولي ناحيه ي باسن و رانم پر باشه! اخه شوهرم اين تيپ زنها رو مي پسنده. منم گفتم خانم طوري كن كه بدنت سلامت باشه و خودتو زيبا ميبيني .مگه شوهرت براي تو اندامشو ميزون كرده يا براي اين كارا وقت گذاشته گفت اخه الانشم متوجه شدم كه با يكي ديگه ارتباط داره.مجبورم.مرد ديگه تو هنوز كم سن سالي جنس مردها رو خوب نمي شناسي)اره مي گفتم بحث اين بود كه فقط به خاطر عشق و اين مسائل نيست بحث يه سري جريانها و مسائل ديگه ست! و ثانيا معمولا اين كارها متاسفانه دو طرفه نيست .اين دردها و وقتها رو اكثرا اكثرا زنها مي زارن تا شوهرشون خوششون بياد.كمتر مردي رو ديدم كه به به خاطر زنش به فكر اندام و وزن و زيبايش باشه يا حداقل شكمشو كوچيك كنه.خب اينجا مسلمه دليلهايي داره كه بر مي گرده به بحث اقتصاد و وابستگي زنها به اقتصاد مرد يا دلايلي مثل ابروداري و جلو چشم ديگران و بچه و خانواده و مسئل مردسالاري(البته خوشبختانه اين نسل مردها و پسرها بيشتر از مردهاي نسل قبل به خودشون مي رسن و نظر طرف مقابل براشون مهمه)بهرحال كار اصلاح صورتم تموم شد رژ كمرنگي كه باهم خريديم زدم .شالمو سرم كردم اين بار ريمل هم نزدم كه بارونو حسابي باب ميلم حس كنم...اخه اون روزو يادته بارون مي باريد چه جور! منتظرت بودم دوست داشتم سرمو بالا كنم بخندم و بارون بخورم.ولي نمي شد اگه سرمو بالا مي كردم بارون به مژه هام مي خورد و ريملم مثل قطرهاي سياه پايين مي اومد.يادمه طاقت نياوردم تو طبق معمول دير اومدي منم تو اون فاصله سرمو بالا گرفتم و كلي بارون خوردم .يهو از دور كه ديدمت تند تند شروع كردم به پاك كردن سياهي ها و تو وقتي رسيدي كلي به قيافه م خنديدي...
جلوي اينه لبخندي ميزنم به خودم مي گم صبح بخير. چشمكي مي زنم .هورايي مي كشم و مي پرم.امشب جشن عروسيمونه كلي حال مي ده.مي رقصيم با دوستا حال مي كنيم و زندگي دونفرمون از امشب شروع مي شه.گوشه ي اينه گردنبند نخي كه وسطش سه تا سنگ رنگيه اويزون بود گردنبدي كه دوستش داشتم و روزاي اول دوستيمون برام خريده بودي.خواهرت زنگ زد براي ياداوريه ارايشگاه بود .ساعت 3 بايد برم كه براي حدوداي هفت و نيم اماده شم.خونه شلوغه و جو عجيبي داره گردنبندو تو كيفم مي زارم .ارايشگاه هم شلوغه .راستشو بخواي بيشتر دوست داشتم الان خونه با دوستا بودم كمي استراحت مي كردم و بعد اهنگي ميزاشتم و ارام ارام خودمو براي مراسم اماده مي كردم.از صبح يه عالمه كار داشتم و اضطراب اينكه مراسم چه طور برگزار بشه.لبخندي مي زنم و تو اينه ها دور تا دور خودمو مي بينم.خب مراحل مختلفي داره.كار كردن روي پوست لباس عروس رو پوشيدن درست كردن مو و ارايش.كرمها و پودرهاي مختلفي رو پوستم مي زنن رنگ پوستم ديگه مثل چند دقيقه قبلم نيست.لباسو تنم مي كنم لباس خوشكليه ولي اون حس عجيبو كه شنيده بودم ندارم.هزارتا گيره ي سياه كوچولورو به موهام مي زنن تا مثل شكل تو عكسه وايسه.واي عزيزم گردنم درد گرفته .خنده ام مياد به اين فكر مي كنم كه امشب تا صبح هردومون بايد بشينيم گيره در بياريم.ارايش.لايه ها و مراحل مختلف. مژه مصنوعي و...ساعت نزديك هفت و نيمه.
راستشو بخواي احساس مي كنم ديگه حال مراسمو ندارم.خسته م تو اينه ها دوباره خودمو نگاه مي كنم واي خدا چقدر عوض شدم.خواهرت اسكناسهاي هزاري رو مي شمره و دست ارايشگر مي ده احساس مي كنم سرم داره منفجر مي شه.فشار مولكولهاي هوا رو با تمام وجودم حس مي كنم.من چه طور اينارو قبول كردم؟! اين همه وقت اين همه پول و حالا به شكلي غريب و خسته جلو اينه ايستادم.اين من نيستم.من نيستم.كجايي؟! دوست دارم گريه كنم.بهم مي گن تو دم در با يه سري از فاميلها و دوستا و فيلمبردار منتظرمني.فشار بيشتري رو حس مي كنم.كيفمو برمي دارم و تندي مي رم تو توالت.تو اينه براي چندمين بار خودمو نگاه مي كنم.رنگهاي طلايي گدنبند دستبند و گوشواره رنگهاي صورتم حالت موهام واي من چه كردم؟!خودمو تار تو تصويرهايي طلايي و رنگي ميبينم شير اب رو باز مي كنم.خواهرت به در مي كوبه تند تند شروع مي كنم به در اوردن گيرها موهامو باز مي كنم گردنبند و دستبند و در ميارم مژه هاي مصنوعي رو مي كنم گريه ام مي گيره .صداي گريه م با صداي شير اب و تق تق در و صداي اعتراض خواهرت و ارايشگر اهنگ عجيبي ساخته.به صورتم اب مي پاشم و خوب مي شورمش واي چقدر خنك و سبك شدم.خودمو تو اينه مي بينم.موهاي باز قطرهاي ابي كه از سر و صورتم مي چكه. نفس عميقي مي كشم .احساس مي كنم خستگيم رفع شد صداي در بيشتر مي شه.با دستمال كاغذي صورتم رو خشك مي كنم دستي به موهام مي كشم.تو كيفم رژلب و مدادي در ميارم.گردنبند ي كه برام خريده بودي گردنم كردم چقدر رنگه سنگهاش خوشكله.خودمو تو اينه نگاهي مي كنم لبخندي مي زنم درو باز مي كنم چشماشون گرد و عصبانيه.خواهرتو مي بوسم و مي دوم درو باز مي كنم تو هم متعجبي واي عزيزم چقدر بامزه ميشي وقتي چشمات گرد مي شه و ابروهات بالا مي ره.مي خندم .دستاتو مي گيرم و بي توجه به همه و دوربين مي بوسمت.چشمات گردتر مي شه.واي نگاه كن سرتو بالا كن.بارون مي باره.بيا بدوييم و بارونو حس كنيم.خوشحال باشيم.امشب جشنه.دوستها منتظرن.زود باش بيا. عجب بارونيه! هورااااااااا!

كسي نمي خواهد باور كند باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير افتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما در انتظار بارش يك ابر ناشناس خميازه مي كشد
و حوض خانه ي ما خاليست...
من از زماني كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجمع بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم...