تبليغاتX
روی خاک
((مارینا تسوه تایوا(۱۸۹۲ـ۱۹۴۱) معاصر با اخماتوا ماندلشتام و پاستراک یکی از چهار شاعر بزرگ روسیه در قرن بیست بود.ارزش واقعی او در موضوعاتی است که شعر او را تشکیل می دهند و هیچ فاصله ای با تجربه های شخصی او ندارند انچه بر روی کاغذ شکل می گیرد بی هیچ سانسوری تمام و کمال محصول تجربه های حسی و عاطفی اوست.مارینا سختیها و رنجهای زیادی در زندگی کشید از دست دادن مادر در بچگی. و زندگی دوران جنگ جهانی اول و... دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روزمره ی زندگی در حالی که به تنهایی سرپرست  دو دختر و پسرش گئورگی بود.در دوران جنگ  یکی از دختر بچه هایش  از گرسنگی می میرد و بقیه برای زنده ماندن از گوشت اسب تغذیه می کردن روزهای دشوار و در سال ۱۹۳۹در پی همسرش (افرون)که به عنوان جاسوس شوروی لو رفته بود به شوروی باز گشت(چون پنج سال بعد از انقلاب سرخ شوروی را به قصد پیوستن به شوهرش که به ارتش سفید پیوسته بود ترک کرده بود) دخترش دستگیر و همسرش تیر باران شد.مارینا همراه پسرش به یلابوگا پناه برد و خود را حلقه اویز کرد و حتی گورش نا شناخته ماند.اما سالها بعد از مرگش شهرتش نخست در امریکا و سپس در روسیه و سایر کشورها فزونی یافت و اکنون جز چهار شاعر بزرگ قرن بیست معرفی شده!))

نوشته بالا حاصل خوندن مقدمه ی کتاب مجموعه شعر  مارینا تسوه تایوا بود(ترجمه ی فریده حسن زاده ـ نشر نسیم دانش) این روزها بارها و بارها  سه شعر رو می خونم یکی از شعرهای مارینا یکی از مارگوت بیکل و یکی که شاعرشو نمی دونم ولی همیشه از شب بو دوست عزیزم شنیدم!هیچی فعلا نمی گم حرفام و حسهام فعلا همیناست:

حقیقت را می دانم باقی همه افسانه است!     هیچ ملتی هیچ کجای زمین نیازمند جنگیدن نیست.    بنگرید!  غروب است.شب ارام ارام از گرد راه می رسد      چه دارید بگویید ای شاعران ای عاشقان ای نظامیان؟   باد ارام می گیرد اکنون     خاک نمناک پوشیده از شبنم است   توفان ستارگان فرو می نشیند در اسمان    و به زودی همه ی ما زیر خاک ارام خواهیم گرفت  مایی که روی ان هرگز امکان ارمیدن را ارزانی یکدیگر نداشتیم!    (مارینا)

 

ساده است نوازش سگی ولگرد   شاهد  ان بودن که چگونه زیر قلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود!  ساده است ستایش گلی   چیدن و از یاد بردنش که گلدان را اب باید داد!    ساده است بهره کشی از انسان  دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که نمی شناسمش! ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم!  ساده است که چگونه میزیم اری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم !  (مارگوت و ترجمه ی شاملو)

 

کلاغ تیره می گفت:دلم گرفته از غم    غم بزرگ ما پس چگونه می شود کم    چرا شب سیاهی نشسته روی بالم   دلم گرفته از ان چگونه من ننالم   چرا صدای بلبل نشانه ی بهار است و نغمه زمستان صدای قار قار است  چقدر دلم گرفته چقدر پر از غبارم چرا کسی نپرسید چقدر غصه دارم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:16  توسط ژینا  | 

                                   

(مردی با چتر قرمز در هوای برفی از ميان يادبودهای کشتار دسته جمعی يهوديان در برلين می گذرد از عکسهای خبری بی بی سی)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 17:24  توسط ژینا  |