تبليغاتX
روی خاک - من از تصور بيهودگي اين همه دست می ترسم!

          

كسي نمي خواهد باور كند  باغچه دارد مي ميرد

 كه قلب باغچه در زير افتاب ورم كرده است

 كه ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است

 حياط خانه ي ما تنهاست

حياط خانه ي ما در انتظار بارش يك ابر ناشناس خميازه مي كشد

 و حوض خانه ي ما خاليست...

 من از زماني كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم

 من از تصور بيهودگي اين همه دست

و از تجمع بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:16  توسط ژینا  |