
كسي نمي خواهد باور كند باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير افتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما در انتظار بارش يك ابر ناشناس خميازه مي كشد
و حوض خانه ي ما خاليست...
من از زماني كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجمع بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم...