تبليغاتX
روی خاک - صاحبخانه!

 

 

 

 

                    

 

این نوشته  ـ بارون و اینه ها ـ با اگاهی می تونی...و دختر بندری تو مال منی نوشته هایی بودن که به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت مجبور شدم حالا همه شونو باهم بذارم.۲ تا مطلب دیگه هم که گفته بودم(فریدا کالو و دیوارهایمان و کرامت انسانی زن)چون طولانیه نمی تونم تو وبلاگ بزارم ولی وقتی تو سایت رفت لینکشو می زارم.

روزها و شبها می گزره و همچنان  در پاییز با فروغ -فریدا -شازده کوچولو و ژرژ روز هشتم با هم تو اتاقم زندگی می کنیم و من شاگردشونم.

 

 

...و من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم...

 

 

((همه سیاه پوشیده اند. همه می گریند. من را هم چادر سیاه  دادند. خیره ومبهوتم.

هوای حیاط عجیب است. جمعیت بیشتر و بیشتر می شود. مردم به طرفم  می آیند. گوشهایم دیگر جز صدای دل خودم را نمی شنوند. خیره ومبهوت  جمعيت سياه و طرافم  را نگاه می کنم. چه اتفاقی افتاده؟!

فقط صدای دلم را می شنوم. لبهایشان تکان می خورد و چشمهایشان می گرید. تو دیگر نیستی! واقعا نیستی. کجایی؟! مغزم در کاسه سرم نمی گنجد. مبهوتم. گاهی صدای گریه جمعیت سکوتم را می شکند. کجایی!؟ باورم نمی شود چه طور ممکن است مگر می شود آن ابهت دیگر نباشد!؟ دلم برایت تنگ می شود. خیلی تنگ. تنگی اش اشکم را در می آورد. باورم نمی شود. خاطره هایت یادم می آ ید. در کنار دوست داشتنهایت، کتک هایت! غذاهایی که دوست داشتی  رنگ هایی که دوست داشتی. مادرم من را نگاه می کند و می گرید و می گرید، انگار برای من می گرید. همه می گریند. یادگاری کبودی آخرین بوسه ات و آخرین کتکت هنوز روی پوستم مانده.

 شبها و روزها می گذرد و می گذرد. هوا هنوز عجیب است. مردم کمتر می آیند. گریه ها کمتر شده. خانه مان خلوت تر شده. مادرم می گرید خانه مان را دوست دارم. پدرت و برادرهایت و پدرم و برادرهایم می آیند. حرفهای غریبی میزنند می گویند باید بروم. می گویند باید خانه ات را ترک کنم وبه خانه پدری ام بروم. خانه ات!؟ خانه تو؟! مبهوت تر می شوم. مگر این خانه مال من هم نبود!؟ اتاق خوابمان بوی هر دویمان را می دهد تختمان مال من نیز بود. نشان دستها وعرقها، خنده ها وگریه های من هم در این خانه هست. بخاری را من روشن می کردم ودستمال می کشیدم. گلها را من آب می دادم یادت مانده!! چرا چیزی نمی گویی؟!

 مادرم می گرید. دستم را می گرید: روی دیوارهای خانه دست می کشم و حسشان می کنم. از خانه مان نمی خواهم بروم. بخاری را که روشن کرده بودم هنوزم روشن مانده. مادرم دستانم را ول نمی کند. به خانمان فکر می کنم به خاطره هایش واکنون به خانه ام. تند تر مرا می برند. دستهایم را روی دیوارهای خانه می کشم و مقاومت می کنم. چشمهای مهربان گریان به چشمهای مضطرب و عصباني  تبدیل می شوند.

گلهای حیاط خشک شده اند. پاییز است باران می بارد. دستانم زرد می شوند. پلکهایم برگ می شوند. دستانم وهمه ی بدنم خار در می آورند. مادرم دستهایم را ول می کند. همه می ترسند و فرار می کنند. نیستی ببینی چه زیبا شده ام! دستانم درازتر می شوند وخاردارتر .دستانم وتمام بدنم دور خانه ام می پیچند. با خارها هیچکس نمی تواند وارد خانه ام شود. مگر کسانی که دوستشان دارم . سراسر خانه ساقه و برگ و خار می شود. نمی دانی با پلک های پاییزی و در تنهایی پاییز را دیدن چه حسی دارد!!!))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:54  توسط ژینا  |