نوشته بالا حاصل خوندن مقدمه ی کتاب مجموعه شعر مارینا تسوه تایوا بود(ترجمه ی فریده حسن زاده ـ نشر نسیم دانش) این روزها بارها و بارها سه شعر رو می خونم یکی از شعرهای مارینا یکی از مارگوت بیکل و یکی که شاعرشو نمی دونم ولی همیشه از شب بو دوست عزیزم شنیدم!هیچی فعلا نمی گم حرفام و حسهام فعلا همیناست:
حقیقت را می دانم باقی همه افسانه است! هیچ ملتی هیچ کجای زمین نیازمند جنگیدن نیست. بنگرید! غروب است.شب ارام ارام از گرد راه می رسد چه دارید بگویید ای شاعران ای عاشقان ای نظامیان؟ باد ارام می گیرد اکنون خاک نمناک پوشیده از شبنم است توفان ستارگان فرو می نشیند در اسمان و به زودی همه ی ما زیر خاک ارام خواهیم گرفت مایی که روی ان هرگز امکان ارمیدن را ارزانی یکدیگر نداشتیم! (مارینا)
ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد ان بودن که چگونه زیر قلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود! ساده است ستایش گلی چیدن و از یاد بردنش که گلدان را اب باید داد! ساده است بهره کشی از انسان دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که نمی شناسمش! ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم! ساده است که چگونه میزیم اری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم ! (مارگوت و ترجمه ی شاملو)
کلاغ تیره می گفت:دلم گرفته از غم غم بزرگ ما پس چگونه می شود کم چرا شب سیاهی نشسته روی بالم دلم گرفته از ان چگونه من ننالم چرا صدای بلبل نشانه ی بهار است و نغمه زمستان صدای قار قار است چقدر دلم گرفته چقدر پر از غبارم چرا کسی نپرسید چقدر غصه دارم؟!